تبليغاتX
عشق اول عشق آخر
عشق اول عشق آخر

هیچ کس حتی اگه خوبم باشه عشق اول نمیشه


منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم

در چشمانت خيره شوم دوستت دارم

را بر لبانم جاري کنم

منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم

سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو.....

از داشتن تو...اشک شوق ريزم

منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم

بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم

اري من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را مي ستايم


نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 9:51 توسط هما | |

خيلي وقتا نمي فهمم که چرا ما با هم ديگه دوست مي شيم
نمي دونم که چرا با هم حرف مي زنيم
به هم قول مي ديم، عهد مي بنديم،عاشق مي شيم
بعد به خودمون مي گيم:
واي دنيا الان ديگه بهترين روزهاش رو داره بهم نشون مي ده
بعد کم کم به هم دلبسته مي شيم
ديگه تنهايي ممکن نيست
اين حرفي که هر روز توي آينه به خودمون مي زنيم
واي چقدر خوشبختم
نمي فهميم که روزهاو شبامون چطوري داره مي گذره
کلي آدم توي دنيا پيدا مي شه و بهمون حسادت مي کنه
ما هم کلي پز مي ديم
آخ که چقدر احساس غرور مي کنيم
ديگه زياد به آدمهاي اطرافمون توجهي نمي کنيم
بعد واسه همديگه هر کاري مي کنيم
براي اينکه نشون بديم عاشقيم به هر دري مي زنيم
اوضاع بر وفق مراد
نمي فهمم، يعني هر چي فکر مي کنم که چرا آدمها مي تونن اين همه عوض بشن نمي فهمم
من عوض مي شم
تو عوض مي شي
خواسته هامون تغيير مي کنه
ديگه احساس مي کنيم به درد هم نمي خوريم
اولش سر هر چيزي جر و بحث مي کنيم
بعدي اوضاع رو به هم مي زنيم و چند روز قهر مي کنيم
يواش يواش قهرامون طولاني مي شه و هيچ کس ناز هيچ کسي رو نمي کشه
واي چقدر دلتنگي درد داره
دلمون براي هم تنگ مي شه اما به روي خودمون نمي آريم
فکر مي کنيم اگه حرف بزنيم نصف دنيا کم مي شه
واسه هم تب مي کنيم اما به هم دروغ مي گيم که سرما خورديم
بي قراري مي کنيم ، بهونه مي گيريم
اما فکر مي کنيم اولشه ، بعد به خودمون مي گيم :
نگران نباش همه چيز درست مي شه
بعد ديگه از دست خودمون هم خسته مي شيم و به خودمون مي گيم:
بس کن لعنتي، چي از جونم ميخواي
تصميم مي گيريم از هم جدا بشيم
مهم نيست چقدر خاطره داشتيم
مهم نيست که يه روزي عاشق هم بوديم
مهم نيست واسه هم نفس بوديم
ديگه هيچ چيزي از با هم بودنمون مهم نيست
آره مهم نيست کي تصميم مي گيره که جدا بشه
تو بايد بسوزي و بسازي
چون خودت خواستي
چون جرمت عاشقي و صادقي
چون گناهت متعهد بودن به عهدته
بعد مجرم مي شي
سزاي جرمت هم اينه که فراموش کني
همه مي گن ول کن بابا
اون نبود خوب يکي ديگه
اما هيچ کسي توي دله کسي ديگه اي نيست
اينا همه جزوه هايي که به ديگري مي ديم
و گر نه در مورد خودمون که باشه تجديد مي ياريم
بعد براي اينکه به هم نشون بديم که ديگه مهم نيست وما به شرايطمون عادت کرديم
اگه بر حسب اتفاق همديگه رو ديديم يا حرف زديم
سرد سرد مي شيم
انگار که هيچ وقت همديگه رو نمي شناختيم
اما مگه ممکنه ....
بعد شروع مي کنيم به گم و گور کردن خاطراتمون
اما......
همه چيز از ياد آدم مي ره مگه يادش که هميشه يادشه
دلت مي گيره و مدام بغض مي کني و اشک مي ريزي
بي تاب مي شي، کم مي ياري
موقع با هم بودن يادت نمي يومد که کي روز مي شه، کي شب مي شه
اما وقتي جدا مي شي، حساب دقيقه هاي جداييتون رو هم داري
هر روز مي شماري 1، 2، 3، .....
بعد باورت نمي شه که چند ماه شده، انگار همين ديروز بود
بعد واسه بقيه مي شي مادربزرگ
همه رو نصيحت مي کني که صادق نباشن
رو راست نباشن، همه چيزشون رو به پاي کس ديگه اي نزارن
از تنهايي و کوله بار غصه اي که هيچ کس درک نمي کنه
ناخودآگاه مي ري سراغ يکي ديگه .


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:13 توسط هما | |

سلام

نمیدونم چی باید گفت شاید بگین من خیلی ...

اما تقصیر من نیست من ستارم با هیچ کی جور در نمیاد الی مجید(مجید اولین عشقم بود و حتی اگه بهم خیانت بزرگی هم بکنه بازم دوسش دارم نمیدونم چرا) نه من نه مجید کینه ای نیستیم به هم مشکوک نیستیم هیچ وقت به هم گیر نمیدیم چون واقعا همو دوست داریم اما علی تو این دو ماه همش بهم شک داشت منم اعصابم بهم ریخت باهاش تموم کردم حالا مریم خانوم دوستم با آقا مجید قرار و مدار گذاشتن که منو و مجید و باز بهم برسونن نمیدونم  اما ته دلم راضیه ولی من این سری قول میدم که دیگه بعد ۴ سال سر موضوع های الکی با مجید تموم نکنم قول قول .مرسی بای.

 

 

عشق اول مهربونم سرتو بزار رو شونم


عشق اول مهربونم چتر موهات سايه بونم


عشق اول نازنينم دستتو بزار تو دستام


عشق اول بهترينم بوي تو داره نفس هام


عش اول عشق آخر اگه امشب درکنارم


تورو دارم تورو دارم پس چراچشم انتظارم


عشق اول عشق آخر نکنه خوابم دوباره


نکنه تنهام بزاري بشه قلبم پاره پاره


 نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم


نکنه هرگز ندوني که تورو من ميپرستم


نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو


نکنه هرگز نخونم شعر غمگين چشاتو


اگه من حتي ندونم اسمتو اي مهربونم


اگه تو حتي ندوني ازمن نامو نشوني


عشق اول عشق آخر نکنه خوابم دوباره


نکنه تنهام بزاري بشه قلبم پاره پاره.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 9:39 توسط هما | |

اينجا مال تو هست فقط مال تو ، مهم اين نيست كه ۵ - ۶ - ۷ - ۱۰

 سال ديگه با هم باشيم يا خدا نكرده نباشيم .

عزيزم مهم اينكه امروز با هم هستيم ، اين واسم مهم هست كه امروز

زيباترين روزهاي زندگيت رو بهت

هديه كنم ، تمام تلاشم تو هستي تمام فكرم اينكه زودتر ما مال هم بشيم .

اما گل من هميشه خدا هست چه روزي كه من نباشم چه روزي كه تو

نباشي ... دوستي ما ، هميشه

به زيباييش افتخار خواهيم كرد .

مي خوام زيباترين زيبايي هاي دنيارو تا اونجا كه من ، منم .

به تو هديه كنم . مي خوام هر روز روزي

زيباتر از ديروز باشه واسه تو .

اينجا واسه تو كم هست زيباي من ، اينجا واسه همه ما كمه ، اينجا

واسه تو دوستي كه داري نوشته

هاي من به عزيزترين كسم رو هم مي خوني كم هست .

خوبه من ، قلب من كه جايگاهيست براي زيبايي ها و خالي از هر

سياهيست و خداي خويش را در آن

بزرگ كردم با گذشت هر روز از عمرم ، تقديم تو باد .

هر روزم با تو زيباتر و خواستني تر از هر روزيست كه بي تو باشم .

عاشق عاشقانه هاي تو هستم

عاشق مادرانه هاي تو هستم

عاشق آنچه هستم كه تو به آن عشق ميورزي

عاشق تو هستم ...... عاشقم باش .

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 20:56 توسط هما | |

گاهی ...

تنها بیدار باید بود...

تنها،

باید

بود...

گاهی که قلب پروانه،

بر برگ های سوزنی کاج،

آرام می نشیند،

آرام باید بود ...

گاهی که رودی از گل می بینی جاری است

و ناگهان کسی فریاد می زند :       

«این رود نیست»...

خاموش باید بود....

گاهی که پیرمردی سیاه مست

زان سوی پل خراب بدین سو می آید

و آئینه اش را ،

از جیب جلیقه اش در می آورد

پرتاب می کند در رود،

در پشت کاج پنهان باید شد.

آرام باید بود...

خاموش باید بود

گاهی...

 تنها بیدار باید بود.

تنها

باید

بود...

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:41 توسط هما | |

گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
از عشق تو گونه هاي او را بوسيدم
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:27 توسط هما | |

 

گناه

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم

نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد

بیا که نامه اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده ای و لبی

تمام آخرت خویش را تباه کنیم

به شور و شادی و شوق و شراره تن بدهیم

و بار کوه غم از شور عشق کاه کنیم

و زنده زنده در آغوش هم کباب شویم

و خنده، ...به فرهنگ مرده خواه کنیم

گناه ، نقطه آغاز عاشقی است، بیا

که شاید از سر این نقطه عزم راه کنیم

اگربه خاطر هم عاشقانه بر خیزیم

نمی رسیم به جایی که اشتباه کنیم

برای سرخوشی لحظه هات هم که شده

بیا گناه ندارد به هم نگاه کنیم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:16 توسط هما | |

 

گذشت و


   گذشت و


           گذشت


سالها در پس یک دگر گذشت


        گذشت و


ما رسیدیم به سر خط


خطی ممتد که فاصله های آن را با بوسه پیوند دادیم


بوسه ای که از فاصله می گوید


بوسه ای که از دوست داشتن می گوید


بو سه ای بر لبان تو


بوسه ای با طعم شیرین صورتی...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:38 توسط هما | |

تونمیدونی که صداتو
گریه هاتو جاگذاشتی...
تو نمیدونی که هواتو
نفساتو جا گذاشتی...
اما هنوزم تو هستی
انگار همین جا نشستی...
انگار که هستی هنوزم...
نگذشته حتی یه روزم...
تورودوست دارم وگریه
شب وبیدارم وگریه...
تا شدم عاشق چشمات
گریه شد کارمو گریه...
 
 
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:2 توسط هما | |

واي ،واي،واي دارم از اعصبانيت دود ميكنم

دلم ميخواد مجيد الان جلوم بود تا بزنم ناكارش كنم اه اه اه مجيد ميكشمت اين مجيد ما رو داره قاتلم ميكنه .ببخشيد سلام يادم رفت بس كه اعصبانيم كرده .

قرار بود ساعت ۶  بياد ببينمش منو كاشت نه نميتونم باور كنم واي ميخوام مجيد و له كنم  خوبه نزديك خونه بودم زود اومدم خونه وگرنه ديگه هيچ چيز جلومو نميگيرفت .

حالا امشب مجيد منتظر جيغ جيغ هاي اس ام اسيم بايد باشه ميدونم باهاش چي كار كنم اين عشقولي بودن بخوره تو سرم خوب ديگه من برم تا بيشتر از اين داغ نكردم.

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:34 توسط هما | |


عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد ٬ تقدیر نیست

از غمش با ناله ها همدم شدم

ذره ذره آب گشتم ٬ کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را ٬

سوخت بی پروا ٬ پر پروانه را

عشق من ٬ از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی اسم من را هم مبر  . . .

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:7 توسط هما | |

   روي قبرم بنويسید


مسافر


روي قبرم بنويسيد


مهاجر


روي قبرم بنويسيد


متولد سال عشق


روي قبرم بنويسيد


همسفر باد بوده است


همدم دريا بوده است


دوستدار ابر بوده است


عاشق برگ بوده است


اگر عاشق بودن گناه است


روي قبرم بنويسيد گناهكار بوده است


اگر براي عشق ترانه سراييدن شاعريست


روي قبرم بنويسيد شاعر بوده است


اگر بدست آوردن دل تواناييست


بنويسيد ناتوان بوده است


اگر معناي عشق فاصله هاست

 
روي قبرم بنويسيد براي نزديك كردن فاصله


روي قبرم بنويسيد كه عاشق يار بوده است

 

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:6 توسط هما | |

 

 

عزیزم
 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست توو سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه
چون میدونم میخوایی زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته اس....
خیلی خسته.....

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:53 توسط هما | |

سهلام جوجو ها خوفین؟

یادتونه تو تیر ماه بود گفتم میخوایم خونمون رو بفروشیم و بریم یه خونه ی دیگه بخریم یادتونه خیلی ناراحت بودم ناراحتیم واسه این بود که از مجید جونیم دور میشدم و کم تر میتونستم ببینمش  وای نمیدونین الان یک هفته اومدیم خونه ی جدید اونجا  که بودیم اگه میخواستیم از سید رضی حساب کنیم سیدرضی ۲۳ بودیم (در اصل بلوار معلم بودیم اما از چند جا راه داره) اما الان اومدیم سید رضی ۶۳ وای چه فاصله ای قبلا هر موقع از خونه میومدم بیرون تو میلان مجید جونیمو میدیدم وای چه روزای خوفی بود اما الان باید روز مخ مامان و بابا کار کنم که برام سرویس نگیرن تا تو  راه مدرسه مجید جونیمو بیبنم برام دعا کنین تا مامان و بابا راضی بشن وای خدا جونی .خوب دیگه من باید برم فعلا بای .

 

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 21:15 توسط هما | |

 

تشخیص عشق واقعی از عشق های دیگر تنها یک محک دارد :

عشق حقیقی ، بی چشمداشت و بدون توقع ،

خود را وقف می کند .   

بگذاریم عشق و دوستی کم کم به اوج خود برسد .

اگر این رسیدن سریع باشد ،

ناگهان از نفس می افتد و متوقف می شود . 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:24 توسط هما | |

  

  سلام یه خبر داغ دارم یه خبر داغ آره عاشق شدم من  خیلی زیاد

امروز کلاس کامپیوتر داشتم تو کلاس به جای گوش دادن به  دبیر به مجید اس ام اس میزدم  خلاصه قبل از گفتن این مسئله باید بگم من یه دوستی داشتم که اسمش نیوشا بودمجیدم اینو میشناخت و یه مقدار قبل از این که هنوز با من دوست باشه با نیوشا رابطه داشت و نیوشا از این ادم هایی  هست که دیگه هفته ای ۲ یا ۳ تا رو عوض میکنه و خودشو عاشق نشون میده و همش پایه تلفن واسه پسرا  گریه میکنه خلاصه ما کار نداریم امسال این نیوشا خانم مستجر بودن و دوباره بعد از سه سال که جای دیگه بودن دوباره اومدن طرفاي خونه  ي ما و مجيد و منم تو حرفام به مجيد گفتم كه نيوشا اينا اومدن اين طرف اينم كلي ذوق كرد اولش ناراحت شدم اما بعدش گفت : من ميخوام يه حالي ازش بگيرم كه نگو .

اين موضوع گذشت و من با خودم فكر كردم حتما دوباره مي خواد بره باهاش دوست بشه و بعد از مدتي منم بيخيال شه .خلاصه ديروز به مجيد زنگ زدم ميگفت من يه ماه با نيوشا كار دارم ميخوام يه حالي ازش بگيرم كه نفهمه از كجا خورده ميخواستم بهش بگم مجيد ولش كن اما گفتم شايد بگه اره چون دوستته ميگي واسه همون چيزي نگفتم  و خداحافظي كردم و تموم شد . تا اينكه امروز صبح به مجيد اس ام اس ميدادم جواب نداد و هي تك زدم تا اينكه اقا اس ام اس داد  (چي شده تك ميزني منم گفتم) :(هيچي بگير بخواب باي .) بعد مجيد جون اس ام اس داد( نه بابا خواب نيستم  كلاسم )منم  گوشيمو لاي دفترم گرفته بودم و اس ام اس ميدادم يكي تومار براش نوشتم .

متن اس ام اس من براي مجيد :

منم كلاسم فقط مجيد من ديروز كه بهت زنگ زدم ميخواستم يه چيزي بهت بگم اما نشد حالا بهت ميگم بيبن تو اگه واقعا منو ميخواي بيخيال اسكل كردن نيوشا بشو خوب فكراتو بكن و بعد جوابمو بده خوب فكر كن .

بعدش گوشيمو گذاشتم كنار كيبورد خودكارامم اونجا بود كه يه هو رفته بودم تو فكر ديدم خودكارام دارن قر ميدن بله اقا مجيد جواب اس ام اس منو داد نوشته بود.

متن اس ام اس مجيد جونيم :

باشه گلم باشه فقط به خاطر تو فقط به خاطر اينكه بهت ثابت بشه كه ميخوامت .

منم مونده بودم كه مجيد از اين مسئله ي به اين بزرگي كه براش خيلي هم مهم بود  و به همه  ي دوستاشم گفته بود كه من بدجوراز نيوشا حال گيري ميكنم به خاطر من گذشت داشت گريم ميگرفت كه زود بهش اس دادم :

متن اس ام اس من :

مرسي ،دوستت دارم ،بوووووس ،باي .

اونم جواب داد :

بووووووووس  باي.

 

love-.gif love image by FOREVERYOURSLAYOUTS

 

 

 

گالري عكس عاشقانه

 

اینم ضربان قلب منه

چه ضربان قلب خوشگلی دارم

حال کنین

خوب دیگه اینم جریان امروز ما  فعلا بای.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:52 توسط هما | |

داستان عشق

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

قلب

قلب

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…

 

www.cloobmusic.com عكس هاي بسيار زيباي عاشقانه

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:27 توسط هما | |

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود ، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند. او يك بسته بيسكويت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن كتاب كرد.

در كنار او يك بسته بيسكويت بود و در كنارش مردي نشسته بود و داشت روزنامه مي خواند.

وقتي كه او نخستين بيسكويت را به دهان گذاشت ، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فكر كرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شايد اشتباه كرده باشد.»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكويت برمي داشت ، آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكويت باقي مانده بود ، پيش خود فكر كرد:

«حالا ببينم اين مرد بي ادب چه كار خواهد كرد؟»

مرد آخرين بيسكويت را نصف كرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پررويي مي خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن كتابش را بست ، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي كه به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي اش نشست ، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را داخل ساكش قرار دهد و ناگهان با كمال تعجب ديد كه جعبه بيسكويتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!!

از خودش

بدش آمد . . .

يادش رفته بود كه

بيسكويتي كه خريده بود را داخل ساكش گذاشته بود.

آن مرد بيسكويتهايش را با او تقسيم كرده بود ، بدون آنكه عصباني و برآشفته شده باشد.

 

www.kadbanoooo.blogfa.com

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:45 توسط هما | |

 

 تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه
كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

 

 

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:6 توسط هما | |

سلام  خوبين ؟خيلي وقته آپ نكردم يعني تا مي يومدم آپ كنم اينترنت قطع ميشد حسابي حالم گرفته مي شد و سرعت پايين اينترنت كه ديگه نگو حالا اينا كه مهم نيستن مجيد و واستون بگم از 20 خرداد نديدمش فقط چرا3 روز بعد اين كه بيستم خرداد ديدمش دوباره تو اين گير رو دارا ي اينتخابات اون شبي كه راي گيري شده بود و مردم ذوق ميزدن كه احمدي نژاد راي آورده تو شلوغي ها واستاده بود و تماشا ميكرد منم ديدمش وگرنه بعدش نديدمش خلاصه بهتون بگم كه 28 خرداد بهش زنگ زدم آقا ميگه ميدوني من اصفهانم يه لحظه  جا خوردم گفتم چي؟گفت اره من اومدم يه چند روزي پيش داداشم بهش گفتم كي رفتي گفت فرداي اون شبي كه ديديم منم به مجيد  گفتم خوبه خوش بگذره.حالا بهش ميگم جوجو كي برميگردي اقا ميگه  خيلي زود برميگرده ميگم مثلا چندم ميگه 8 يا 10 تيرتو دلم گفتم اره جون خودت خيلي زوده تازه من از يه هفته پيش با خودم ميگفتم 31 باهاش قرار ميذارم حالا پاشوده رفته اصفهان با خودم براي 31 تمرين ميكردم به اقا چي بگم  تا  سيگارشون رو ترك كنن يكي نيست بياد بهش بگه كدوم ادم خري از 2 دبيرستان  سيگار ميكشه ولي خوب بيخيال حالا عيب نداره حرفامو8 يا 10 تير ميگم خوب ديگه دوستاي من  خدانگهدار فقط براي مجيد جونيم دعا كنين سالم و سلامت به خوبي و خوشي برگرده .

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:16 توسط هما | |

حرف دل

ميخوام بعد اين همه مدت بنويسم خيلي وقته كه ديگه از دلم ننوشتم حرف دلمو خيلي وقته به هيچ كي نميگم از وقتي كه  از  دي با مجيد تموم كردم ديگه آپ هاي جالبي نداشتم حالا هم كه تو فروردين دوباره باهاش دوست شدم بازم چيزي نمينويسم احساس ميكنم حوصله ندارم واسه همون فقط ميام نتو نظر ها رو ميخونمو جواب ميدم و كم پيش مياد كه آپ كنم اما حالا ميخوام از دلم بگم ميخوام بگم نميدونم چرا اينجوريه نمي دونم من چي كار كردم كه دارم ميكشم با وجودي كه با دوستام خوبم ها همشون به من بدي ميكنن اون روز دوستم اومده و بهم ميگه مجيد با (يسنا /يگانه/ عاطفه/بهراز/ و چند تا ديگه كه اسم هاشون رو يادم رفته دوسته منم باز دوباره رفتم رو خط قهريدن و  يك روز بهش زنگ نزدم خلاصه باز نيوشا اومد و گفت امروز مجيد مياد كارت داره گفتم باشه بهش زنگ زد گفت من اومدم شما نبودين مجيد داشت نيوشا رو ميپيچوند و گفت حالا گوشي رو بده به هما اونم گفت هما اينجا نيست و خلاصه منم هيچي نگفتم و بعد بهش زنگيدم و بهش گفتم  (يسنا/ بهراز /عاطفه/ يگانه جوووووون خوبن خلاصه مجيد شروع كرد به صحبت كردن و منم جوابشو ميدادم دو سه بار دوتا يي با هم حرف ميزديم و داد ميكشيديم خلاصه آخرش بهم گفت اينقدر باهم بد تا نكن اينا دختر هاي تو مايع هاي آويزون بودن . و منم گفتم باشه و ديگه همه چيزو فهميدم كه با كسي  نيست خلاصه اينم داستان ما بود فعلا باي.

اي جريان۲۴ ارديبهشت بود.

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:1 توسط هما | |

تولد مجيد جونيم مبارك

چرا دست نميزنيد

 

 

لطفا دست بزنيد تولد مجيد جونيمه

 

تولد تولد تولدت مبارك

مبارك مبارك تولدت مبارك

بيا شمع ها رو فوت

تا صد سال زنده باشي

 

مجيد جون از ته دلم دوست دارم

  و تولدتو بهت از جون و دلم تبريك ميگم

اميدوارم قشنگ ترين

 ارزو هات به حقيقت بپيونده

 

 

 

یک صبح بهاري ۶ ارديبهشت ماه سال۱۳۷۲

اشکی چکید بر زمین ...

اشکی از چشمان یه پسر کوچولوی ناز ...

صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی

دیدم

حالا سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای

زندگی پسر کوچولو افزوده می شود

می شنو ی ؟؟؟

از همه سو می گویند :

تولدت مبارک مجيد عزيزم

 

 

 

 

 

نمیدونم چگونه عاشقانه ترين روز خدا رو جشن بگيرم وقتي مجيدم در كنارم نيست!

 

چگونه اين لحظه هاي زيبا رو با تو قسمت كنم وقتي حضورت ممكن نيست
  

 

بهترین روز زندگیم روزی که تو به دنیا اومدی از پیش خدا برای من متولد شدی !

 

دلم مي خواست در كنارم بودي و ميديدي كه

 

براي روز ميلادت از عميق ترين درياها  

 

از بلندترين كوه ها و از سخت ترين سخره ها خواهم گذشت....

 

 كاش در كنارم بودي و مي ديدي كه قلبم را

 

چگونه در جعبه اي رنگارنگ ميگذار تا به تو هديه كنم

 

كاش در كنارم بودي ....

 

اما حالا که از هم فرسنگ ها دوریم بدون  كه در سخترين

 

لحظه ها شادترين روز خدا را تنها جشن گرفته ام

 

فقط به ياد تو

 
 
 
 
 مجيد مهربانم، تولدت مبارک

میلاد تو، میلادِ طراوت باران بهاری است

 

میلاد تو ، جلوه ای از محبت آسمان است

 

زاد روز تو را از ته وجودم از اون اعماق قلبم

 

که تو رو اندازه ی خدا دوست داره تبریک می گم

 

تولد تولد تولدت مبارک * مبارک مبارک تولدت مبارک

 

تولد تولد تولدت مبارک * مبارک مبارک تولدت مبارک

 

بيا بندازيم امشب * يک عکس يادگاری

 

همين شب که شکفتی * مثل گل بهاری

 

تولد تولد تولدت مبارک * مبارک مبارک تولدت مبارک

 

اشک ريزی شمع و نگاه کن * که واست می چکه چيکه چيکه

 

کام همه رو بيا شيرين کن * بيا کيک رو ببر تيکه تيکه

 

همه جمع شده اند دور تو امشب 

 

همه بوسه می دن تو نشونی

 

در جشن تولدت عزيزم همه انگشترن تو نگينی

 

نگاه کن هديه ها رو * نگاه بادکنک ها رو

 

همه رنگ و وارنگی * عجب شب قشنگی

 

تولد تولد تولدت مبارک * مبارک مبارک تولدت مبارک

 

تولد تولد تولدت مبارک

* مبارک مبارک تولدت مبارک

 

 

اينم كيك مجيد جونيم

بفرماييد

 

 

 

عكسهاي عاشقانه

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:57 توسط هما | |

سلام  خوبين ؟؟؟؟

تازگي ها كم ميام نت امتحانا شروع شده  و ما هم ميدرسيم تا با يه نمره ي خوووووووووووووب قبول شيم .

حالا درس و بيخيال اينو بهتون بگم كه ديروزمجيد جوووني مو ديدم اونم كي ؟؟؟موقعي كه از مدرسه تعطيل شدم ساعت 2:55 دقه بود كه با دوستش اومد دنبالمون و منم با مريم جونم رفتم من بودم و مريم جون و مجيد جوونيم  و رامين رفتيم و دوري زديم اين مريم گير داده بود كه من بايد با سرويس برم خونه (آخه ميدونين چيه ما سومي ها از اول ها زود تر تعطيل ميشيم واسه همون سرويس ها منتظر اولي ها ميشن)خلاصه بعد اينكه 10 دقيقه دور زديم  اينو سر ميلانه مدرسه پياده كرديم كه با سرويس بره خونشون بعد ما شديم 3 نفر منو مجيد جونيم و رامين خلاصه دور زديم و اينور و اون ور رفتيم  تا ساعت 3:20 شده بود منم قرار بود 2:45 دقيقه خونه باشم به M جونيم گفتم منو 2 ميلان پايين تر از خونه پياده  كنه  تا خودم

برم خلاصه خوش گذشت و منم ساعت 3:25 دقيقه خونه بودم الانم كه دارم

مينويسم ساعت 4 هستش و البته شنبه امتحان رياضي داريم  و منم ساعت 5 بايد برم خونه ي اين دبير رياضي باهام كار كنه و در ضمن فردا هم باز كلاس دارم وايييييييييييييييييي .خوب ديگه دوستان خوب برين حال كنين  ولي قبل از حال كردن اگه لطف كنين كامنت بذارين باي.

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 15:52 توسط هما | |

سلام خوفین ؟؟؟؟

 

یه خبریایی ها ها ها ...

حدس بزنین...

با M جونيم دوست شدم.

اين M جوني منم خيلي پسر شيطوني ها  البته يكم نامرده چون ميتونست يه كاري كنه كه

نقهريم و البته اگرم قهر كرديم زود تر ازينا بياد طرفم ولي خوب مهم نيست مهم اينه كه الان

پيش هميم مگه نه  من كه خيلي خوشحالم واسه همون هم اومدم تا خبر خوش رو به دوستاي خوب و فابم بدم خوب ديگه فعلا باباي.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:47 توسط هما | |

یه سایت خیلی جالب ...براي...سرگرمي

www.loo3.ocm

 

اين سايت رو از 2 سال پيش دارم ميرم اما تازه يادم اومده كه به شما معرفي كنم البته قبلا چيزاي جالبي نداشت الان خيلي سايت سرگرم كننده اي شدده بري تو سايت دلت نمي خواد بياي بيرون خيلي فاز داره البته شادي بعضي هاتون اين سايت و رفته باشين خوب ديگه فعلا باي.

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:17 توسط هما | |

عید نزدیک ها عید به همه ی شما ایرانی ها تبریک میگم

سال ۱۳۸۸

مبارک

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:13 توسط هما | |

خيلي دوسش داشتم نميدونم دوستم داشت يا نه هر جور بود چه با خوشي چه با ناراحتي 3 سال با هم بوديم رو هم ديگه شناخت كاملي داشتيم حالا كه به جريان هاي اون 3 سال فكر ميكنم ميبينم چه خاطراتي رو گذروندم .

بهش گفتم دوسش دارم اونم گفت دوستم داره اما بعد 9 ماه همه چيز به طور عجيبي تغيير كرد منم ديگه بيخيال شده بودم  كه 3 ماه و اندي دوباره به بهانه ي مسخره اي اومد طرفم فكرشم نميتونستم بكنم كه اون با اون همه غرورش بياد طرفم اولش چيزي نگفتم وقتي 2 بار گفت بيا ديگه كارت دارم قبول كردم حرف ميزد ميگفت چرا ديگه بهم زنگ نزدي چرا فراموشم كردي چي شد ؟اما در جواب تمام سوال هاش فقط من سكوت ميكردم خلاصه بعد كلي كل كل گفتم خيلي خوب زنگ ميزنم و بعد بدون اين كه خداحافظي كنم يه سري تكون دادم و رفتم شبش گريه ميكردم خوب برام عجيب بود ولي از يه طرف خوشحالم بودم چون هنوز دوسش داشتم با خودم گفتم شايد اون دفعه اشتباه كرده اين دفعه كه اون دفعه نيست هست؟و بعد خوابيدم خلاصه دوباره تلفن بازي و قرار و مدار و همه چيز تازه شد اما رفتارش معمولي بود تازه بعد كه ديده بود من براي وقت تلف كني بهش زنگ ميزنم و دوست اصليم يه كسه ديگس رفتارش بد تر شد حتي كارش به جايي رسيد كه بين منو امير رو هم بهم زد اما وانمود ميكرد اين كارو نكرده منم دوباره توي امتحاناتم بود كه با دوستم مسخرش ميكرديم و هي بهش زنگ ميزديم و ميخنديديم اما خسته شده بودم با خودم گفتم چرا بايد بهش زنگ بزنم و ديگه رابطه تموم شد كه دوباره يه روز تو تابستون  ساعت 7 عصر توي تير يا مرداد بود كه از دور هي ميخنديد و هي اشاره ميكرد دوباره خريت كردم و جوابشو دادم چون اين دفعه خودم بهش زنگ نزده بودم دوباره حرفاشو گوش دادم اومد جاي خونمون گفت شمارش عوض شده بهم گفت بهانه نياري كه من زنگ ميزدم چون تازه 1 هفته است كه شماره م عوض شده تو الان 2 يا 3 ماهي است زنگ نزدي منم خنديدم و شماره شو تو گوشيم ذخيره كردم دوباره شروع شد اين دفعه اخلاقاش از اين رو به اين رو شده بود خيلي خوب و خوش برخورد ميكرد تا اين كه  بعد اين همه مدت توي آذر و دي خيلي اتفاقات افتاد كه يكي از دخترا بين منو اونو بهم زد  اون دختر باعث شد تا من همش از مجيد سوال و جواب كنم و همش ازش چيزاي مسخره بپرسم كه اون اعصابش بهم ريخت و 4 دي همه چيز تموم شد دوباره به اميد برگشتنش بودم كه بياد و اين دفعه چنان حالشو بگيرم اما انگار خبري نيست اونم از من زرنگ تره فهميده اين دفعه بد جور حالشو ميگيرم الان حدود  3 ماهه گذشته اما خبري نشده اما مهم نيست ولي نميدونم چرا من رو عدد 3 گير كردم همش 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 3 خودم به اين مطلب دقت نكرده بودم يكي از دوستام گفت ولي با اين حساب فكر نكنم  اين دفعه بياد سراغم آخه رو عدد 3 موندم و دوستيمون 4 سال نميشه ولي اگه بياد حتما دوباره اين وب زنده و سرحال ميشه و ديگه حرفي ندارم  اميد وارم هميشه پيش همديگه بمونين تو رو خدا حرمت و ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد رو نگهدارين باباي.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:56 توسط هما | |

 

حتما دارین الان میگین این چیه ؟؟

.

.

.

.

خوب معلومه دیگه یه آتیش سرخ و ناناز که وبه منو روشن کرده تازه وب من به امید همین آتیش روشن مونده

.

.

.

.

باز که دارین میگین این آتیشی که متحرک نیست و دود نمیده چه فایده ای داره ؟؟

.

.

.

.

آخه این چه حرفیه این اتیش زنده ست زنده ی زنده شعله ور شعله ور خوکشل خوکشل راستی به امید اینم نباشین که تا چهارشنبه سوری تموم شد این آتیشم خاموش بشه چون اگه خدا بخواد تا چهار شنبه سوری ساله بعد این آتیش روشن می مونه تا دوباره هم وبامون و خودامون از روش بپریم و بگیم زردی من از تو سرخی تو از من

.

.

.

.

در ضمن تا شما نگفتین مگه وب ها دل دارن باید بگم

.

.

.

.

بله دارن خوبشم دارن ایناهاش

.

.

.

.

دیدین این دل منو و وبمه مشترک استفادش میکنیم یعنی میدونین که چی میگم  من قلب وبمم وبم قلب منه وبم جیگره منه یعنی وبامون جیگرامونن پس شما چرا معطلین همین عکس خوشکل آتیش رو تو وباتون بذارین و خودتون رو اماده کنین دیگه  آماده شین قالب های جدید برای وب ها بذارین بدویین ممنون بای گل های من.

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:39 توسط هما | |

سناریوهای زیر تلاش می‌کنند که دیدگاه شما نسبت به عشق را توضیح دهند.

جواب ها در آخر همین پست درج شده است.

 

که دیدگاه شما نسبت به عشق


1- پایان دنیا نزدیک است. اگر فقط بتوانید یک نوع از حیوانات را نجات دهید، کدام را انتخاب می‌کنید؟                

 


الف : خرگوش

ب : گوسفند

پ : گوزن

ت : اسب



2- به آفریقا رفته‌اید. به هنگام بازدید از یکی از قبیله‌ها، آنها اصرار می‌کنند که یکی از حیوانات زیر را به عنوان یادگاری با خود ببرید. کدام را انتخاب می‌کنید؟

 


الف : میمون 

ب : شیر

پ : مار 

ت : زرافه



3- فرض کنید خطای بزرگی انجام داده‌اید و خداوند برای مجازات شما تصمیم گرفته است که به جای انسان، شما را به صورت یکی از حیوانات زیر در آورد. کدام را انتخاب می‌کنید؟

 


الف : سگ 

 ب : گربه

پ : اسب

ت : مار



4- اگر قدرت داشتید که یک نوع از حیوانات را برای همیشه از روی کره زمین نابود کنید، کدام را انتخاب می‌کردید؟                 

 

 

الف : شیر

ب : مار

 پ : تمساح

 ت : کوسه
 


5- یک روز، با حیوانی برخورد می‌کنید که می‌تواند با شما به زبان خودتان صحبت کند. دلتان می‌خواهد که کدامیک از حیوانات زیر باشد؟

 


الف : گوسفند

 ب : اسب

پ : خرگوش 

 ت : پرنده



6- در یک جزیره دور افتاده، تنها یک موجود زنده به عنوان همدم و همراه شما وجود دارد. کدامیک را انتخاب می‌کنید؟

 


الف : انسان 

 ب : خوک 

 پ : گاو

 ت : پرنده



7- اگر قدرت داشتید که هر نوع حیوانی را اهلی و دست‌آموز کنید. کدامیک از حیوانات زیر را به عنوان حیوان خانگی خودتان انتخاب می‌کردید؟

 


الف : دایناسور

ب : ببر

 پ : خرس قطبی

 ت : پلنگ



8- اگر قرار بود برای 5 دقیقه به صورت یکی از حیوانات زیر در می‌آمدید، کدامیک را انتخاب می‌کردید؟

 


الف : شیر

ب : گربه

پ : اسب 

 ت : کبوتر
 



تحلیل:

 

1- در زندگی واقعی، برای چه نوع آدمهایی جذابیت و کشش دارید.


الف: خرگوش? کسانی که دارای شخصیت دوگانه هستند، به سردی یخ در ظاهر اما به گرمی آتش در باطن


ب: گوسفند? مطیع و گرم


پ: گوزن? زیبا و آداب دان


ت: اسب- کسانی که غیرقابل جلوگیری، بی‌بند و بار و آزاد هستند.



2- در فرایند ابراز عشق و درخواست ازدواج، کدام رویکرد برای شما خوشایندتر و موثرتر است.


الف: میمون ? مبتکر و باذوق که هیچگاه احساس خستگی نکنید.


ب: شیر- سرراست، صاف و پوست کنده به شما بگوید که دوستتان دارد.


پ: مار- دمدمی مزاج، پر نوسان، نفس گرم و عشق سرد


ت: زرّافه- صبور، هرگز شما را رها نکند.                



3- دلتان می‌خواهد معشوقتان چه عقیده‌ای در باره شما داشته باشد.


الف: سگ- باوفا، صادق، ثابت قدم


ب: گربه- شیک و زیبا


پ: اسب- خوش بین


ت: مار- انعطاف‌پذیر



4- چه اتفاقی باعث می‌شود که شما رابطه‌تان را قطع کنید/ از چه خصوصیتی بیش از همه نفرت دارید.


الف: شیر- متکبر و خودخواه، امر و نهی کن


ب: مار- هیجانی و دمدمی مزاج، نمی‌دانید چگونه او را خوشحال کنید.


پ: تمساح- خونسرد، بیرحم، سنگدل

 

ت: کوسه- ناامن



5- دوست دارید چه نوع رابطه‌ای با او برقرار سازید.


الف: گوسفند- سنتی، بدون آن که چیزی بگوئید او بفهمد چه می‌خواهید، ارتباط برقرار کردن از طریق قلب‌ها.


ب: اسب- هر دو بتوانید درباره همه چیز با هم صحبت کنید، هیچ چیز مخفی در میان نباشد.


پ: خرگوش- رابطه‌ای که همیشه خود را گرم و عاشق او حس کنید.


ت: پرنده- رابطه‌ای پایدار و طولانی و بالنده



6- آیا به او خیانت می کنید.


الف: انسان- شما به جامعه و اخلاقیات احترام می‌گذارید، پس از ازدواج هیچ کار خلافی نمی‌کنید.


ب: خوک- نمی‌توانید در مقابل تمایلاتتان مقاومت کنید، به احتمال زیاد خیانت می‌کنید.


پ: گاو- خیلی سعی می‌کنید که چنین کاری نکنید.


ت: پرنده- شما هرگز نمی‌توانید استوار و ثابت قدم باشید، شما واقعاً برای ازدواج مناسب نیستید و نمی‌خواهید تعهدی بپذیرید.



7- درباره ازدواج چه فکر می‌کنید.


الف: دایناسور- شما خیلی بدبین هستید و فکر می‌کنید این روزها دیگر ازدواج سعادتمندانه وجود ندارد.


ب: ببر- شما به ازدواج به صورت یک چیز گرانبها فکر می‌کنید. پس از آن که ازدواج کردید، پیوند زناشویی و همسرتان را بسیار باارزش و گرامی می‌دارید.


پ: خرس قطبی- شما از ازدواج می‌ترسید، فکر می‌کنید آزادیتان را از شما خواهد گرفت.


ت: پلنگ- شما همیشه طالب ازدواج بوده‌اید ولی در واقع، شناخت دقیقی از آن ندارید

8- در این لحظه، به عشق چگونه فکر می‌کنید.


الف: شیر- شما همیشه تشنه عشقید و می‌توانید هر کاری برای آن بکنید اما به راحتی در دام عشق نمی‌افتید.


ب: گربه- شما خیلی خودمحور و خودخواهید. شما فکر می‌کنید عشق چیزی است که می‌توانید به دست آورید و هرگاه که خواستید آن را دور بیاندازید.


پ: اسب- شما نمی‌خواهید در قید و بند یک رابطه پایدار قرار بگیرید. به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو


ت: کبوتر- شما به عشق به صورت یک تعهد دو طرفه فکر می‌کنید

 

 

نظرتون چی بود!!؟

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:5 توسط هما | |

سر کلاس ادبیات معلم گفت فعل رفتن رو صرف کن گفتم :
رفتم ...رفتی ...رفت ...
ساکت می شوم ، می خندم ، ولی خنده ام تلخ می شود معلم داد می زند :
خوب بعد ؟
ادامه بده و من می گویم :
رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شکست ...
غم رو دلم نشست

=============================

شب بود و شمع بود و من بودم و غم

شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

=============================

میدونم میتونی قلبمو آتیش بزنی اما نزن...
میدونم میتونی بری و منو تنهام بزاری اما نزار...
میدونم میتونی بری و باکس دیگه‌ای دوست شی اما نشو...
میدونم میتونی جواب منو ندی اما بده...
میدونم میتونی نابودم کنی اما نکن...
میدونم میتونی واسم آف نزاری ولی بزار!!!

=============================

اگر کلید قلبی را نداری قفلش نکن
اگر خداحافظی در راه است سلام نکن
اگر دستی را گرفتی رهایش نکن
دفتری که بسته شد دیگه بازش نکنی
قلبی که شکسته شد دیگه نازش نکنی

=============================

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست...
دل من که به اندازه ی یک عشق است...
به بهانه ی ساده ی خوشبختی خود مینگرد...
به نهالی که تو در باغچه ی خانه ی من کاشته ای مینگرد

=============================

وقتی یه بار ازدوست دخترت یا پسرت ضربه می خوری
درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده
ولی وقتی می بخشیش
درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره
و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

=============================

بر سنگ قبر من بنوسید خسته بود
اهل زمین نبود
نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید:
پاک بود
چشمان او که دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید:
این درخت,عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید:
کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود

=============================

خداوندا!
اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگویم،
هزاران جلد کتاب می شود
ولی آنچه در دل دارم یک جمله بیش نیست:
دوستت دارم

=============================

وقتی تو رو از دست دادم، اشکی نریختم!
چون تموم اشکهام رو برای بدست آوردنت ریخته بودم

=============================

داشتم توی خیابان های شهر عشق قدم می زدم
گذارم افتاد به قبرستان عشق
خیلی تعجب کردم
تا چشم کار می کرد قبر بود
پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟
همین طور که می رفتم متوجه یک دل شدم انگار تازه خاک شده بود
جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده
کنار قبر نشستم و براش دعا کردم
وقتی برگ ها را کنار زدم دیدم ....
دیدم اون دل همون کسی بود که
باعث شده بود دل من خیلی پیش ها بمیره


=============================


دوست داشتن از عشق بالاتر است
هر عاشقی ممکنه یه روزی از عشقش متنفر بشه
ولی هیچ دوستداشتنی به تنفر تبدیل نمیشه
با نگاهی عاشقانه مست شدم
یکشنبه:به او گفتم گرفتارت شدم
دوشنبه:همچو لیلی عاشق صحرا شدم
سه شنبه:بی وفایی کرد و من گریان شدم
چهارشنبه:اسیر هجرانش شدم
پنج شنبه:او رفت و من درعاشقی فانی شدم
جمعه:بی او تنها شدم و از تنهایی مردم

شب را دوست دارم بخاطر تاریکی....
تاریکی را دوست دارم بخاطر تنهایی...
تنهایی را دوست دارم بخاطر فکر کردن ...
فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو...
تو را دوست دارم بخاطر چشمانت...
چشمانت را دوست دارم بخاطر قطرات اشکی که میدانم بر سر مزارم خواهی ریخت

=============================

امروز روز جهانی بهترین دوست های جهانه .
اگه من یکی از دوست های خوبت هستم این رو برام بفرست
و این پیغام رو برای همه بفرست .
ببین چند تاش به خودت بر می گرده؟
اگه 7 تاش بهت برگشت بدون دوست داشتنی هستی

=============================

خوشبختترین ...
خوش شانس ترین ...
سعادتمند ترین ادم روی زمین تو ...
تو ...
تو نیستی
اونی هست که تو رو داره

=============================

درحساب بانکی شما میلیونها بوسه ی عشق واریز کردم
شما میتوانید بطورشبانه روزی
ازطریق مهرکارت برداشت نمایید

=============================

پبازم یکی بود و یکی نبود.
اونی که بود تو بودی و اونی که بی تو نبود من بودم!
یکی داشت و یکی نداشت.
اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رونداشت من بودم!
یکی خواست و یکی نخواست.
اونی که خواست تو بو دی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد.
اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم!
یکی برد و یکی باخت.
اونی که برد تو بو دی و اونی که دل به تو باخت من بودم!
یکی گفت و یکی نگفت.
اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت داشت من بودم!

=============================

هرگز فراموش نمی کنم سخنانی را که از چشمان تو شنیدم
می گویند چشمها هرگز دروغ نمی گویند
اما من شیرین ترین دروغ ها را از چشمان تو شنیدم
آن هنگام که می گفتند:دوستت دارم

=============================

سلام عزیز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟
اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟
شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش
اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات...؟
اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟
تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم
بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی
بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم
اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی...؟
خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی

=============================

وقتی به تنهایی فکر می کنم تنهاتر می شم.
وقتی تنها می شم تازه می فهمم که چقدر دوروبرم شلوغه.
وقتی همه هستند ترس اینکه یه روز هیچکس نباشه تمام بدنم رو می لرزونه.
وقتی هیچکس نیست فکر اینکه یه روز همه دور هم جمع میشیم قلبمو آروم می کنه

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:19 توسط هما | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس